جَاءَ الْمَالُ مِنْ خُرَاسَانَ يَعْلَمُ بِعَدَدِهِ وَوَزْنِهِ قَبْلَ أَنْ يَعُدَّهُ أَوْ يَزِنَهُ وَيَقُولُ لِعَبْدِهِ: أمْضَ إِلَى طَرِيقِ كَذَا فَإِنَّكَ تَلْقَى رَجُلًا صِفَتُهُ كَذَا، وَيَعْلَمُ الْأَشْيَاءَ الْمُغَيَّبَةَ عَنْهُ قَبْلَ حُضُورِهَا بَيْنَ يَدَيْهِ، قَالَ: فَشَقَّ الصُّفُوفَ وَأَتَى إِلَيَّ وَقَالَ: "نَعَمْ أَنَا ذَلِكَ" فَقُلْتُ: آمَنْتُ وَصَدَّقْتُ.
فَكَانَتْ لَعْنَةُ مَوْلَانَا الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ -عَزَّ عَزُّهُ- كَمَا كَانَتْ لَعْنَةُ مَوْلَانَا الصَّادِقِ -عَزَّ عَزُّهُ- عَلَى أَبِي الْخَطَّابِ، وَهُوَ أَبُو الْخَطَّابِ إِلَيْهِ التَّسْلِيمُ.
این امر را تأیید میکند آنچه ابومحمد بن الحسن برایم روایت کرد، از شیخ ابوسعید میمون بن قاسم طبرانی که آن را با اسنادش به یحیی بن مَعین سامری علیه السلام بالا میبَرد که او گفت: به مُعتَمَد خلیفۀ عباسی خبر رسید که جناب ابوشعیب محمد بن نُصَیر به سوی مولای ما ابوالحسن علی عسکری -عَزَّ عَزُّهُ- دعوت میکند. پس این امر بر مُعتَمَد سخت بود و گفت: او در نعمت من است و به سوی غیر من دعوت میکند؟ حتماً گردنش را خواهم زد.
پس این خبر به مولای ما ابوالحسن -عَزَّ عَزُّهُ- رسید. پس فرمود: لعنت خدا بر ابوشعیب باد! بار و بنۀ مرا به تمسخر خورد و چیزی را از قول من گفت که من نگفتم.این خبر به مُعتَمَد رسید. پس به ابوشعیب لباس پادشاهی بخشید و او را بر اسبی شهری ( اسب اصیل) سوار کرد.




