پس فریاد در لشکر او در گرفت که: "این ابوالخطاب است، سلام بر او." پس عیسی بن موسی بازگشت و ابوالخطاب را ایستاده دید که با آنان میجنگد.
یازده بار سر ابوالخطاب را برید و آن را به سوی عیسی بن موسی پرتاب کرد، سپس در فاصله زمانی بعد، ابوالخطاب را دید که حمله میکند و تکبیر میگوید.
و در حالی که در حال جنگ بودند، مردی خارِجی از کنارشان عبور کرد. پس شنید که مردی از خطّابیّه میگوید: ﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾ (آل عمران/۶۴).
پس آن خارجی گفت: "به خدا سوگند، همانا اینان بر حق هستند." پس به جمع آنان پیوست و همراه آنان جنگید و کشته شد.
هنگامی که کار خطّابیّه تمام شد و همگی کشته شدند، عیسی بن موسی در شب، لشکرش را در اطراف آنان پشت سر نهاد و آنان را محاصره کردند و تا صبح از آنها محافظت نمودند تا سرهایشان را به همراه سر ابوالخطاب به بغداد حمل کنند.
هنگامی که عیسی بن موسی صبح کرد، از کشتهشدگان هیچ کس جز آن مرد خارجی را نیافت. پس از این واقعه مضطرب شد و دستور داد تا سر او را ببُرند و به نزد دَوانیقی منصور حمل کنند.




