از یونس بن ظبیان روایت شده که گفت: من و یارانم نزد مفضّل بن عمر منه السلام مینشستیم تا اینکه پاسی از شب میگذشت؛ کم یا زیاد، هرگاه قصد بازگشت میکردیم، انگشتان او برای هر یک از ما روشن میشد تا به منزلش برسد، و همانا یتیمان او در بعضی از شبها نزد او نوشیدنی مینوشیدند و قصد بازگشت داشتند، پس به آنان فرمود: وقت بر شما تنگ است، پس چون نیمهشب شد و شب تاریک بود، کف دستش را بالا برد، پس پنج انگشتش مانند شمع درخشید و راههای آنان مختلف بود، انگشتانش پیوسته پیش روی آنان روشنایی میداد تا هر یک از آنان وارد خانهاش شد.
عن ابن أبي عمير بأسناده أن الشيعة حين أحدث أبو الخطاب ما أحدث: خرجوا إلى أبي عبد الله عليه السلام فقالوا أقم لنا رجلا نفزع إليه في أمر ديننا وما نحتاج إليه من الاحكام؟ قال: لا تحتاجون إلى ذلك متى ما احتاج أحدكم عرج إلي وسمع مني وينصرف




