اگر مردم بخواهند یکی از آن دو را (ظاهر یا باطن) بشناسند، آن را جز به ضِدّش که خلاف آن است نخواهند شناخت؛ اگر ظاهر نبود، باطن شناخته نمیشد، و اگر باطن نبود، ظاهر شناخته نمیشد، پس به آنچه برایت گفتم، اقرار کن، که اگر آن را بشناسی از بسیاری از شرحها بینیاز میشوی، و اگر ظاهر که همان تاریکی است، نبود، باطن که نور و قدرت است شناخته نمیشد.
چون قدرت بهوسیلهٔ اشخاص و پیکرههای گِلی آشکار شد، در کنار ضدّ تاریک خود در جایگاههایی قرار گرفت، پس با او تناسب یافت، و گمان کرد که با او برابر است و میتواند جای او را بگیرد، و قادر(صورت انزعیه) نشان داد که از خدا در برابر جهانی واژگونه و بر ضدّی که تاریکی را آشکار کرده است یاری میطلبد.
و نیز نشان داد که در زیر ضعف است، تا آنگاه که در آنان شناختِ تاریکی را کامل کرد، و آن را تحقق بخشید، و استوار ساخت، و در میان مردم گسترد، آنگاه قدرت (که باطن است) بر ظاهر آمد، و او را نابود ساخت، و این همان است که آنان آن را ظهور ستم از تاریکیِ ضد میدانند، پس چون قدرت بر ضدّ چیره شد و آن را از میان برد، چنان شد که گویی هیچ چیز نبوده است،و دلیل این فرمایش خدای سبحان است ﴿تا حق را ثابت و باطل را نابود سازد﴾ پس حق، همان قدرت است و باطل، همان ضِدّ (دشمن حق) است، و مانند این [تقابل]، ظهور فرعون، و هامان و قارون، و نمرود و عاد




