میگفتند: «این فلان کس و آن فلان کس است،» و هر یک از آنان، پدر و مادر و برادر و خواهر و پسر و دختر و اهل و قومش را میشناسد، تا جایی که هیچ یک از آنان بر او ناشناخته نمیماند.
و چه بسا [این افراد در مسوخیّت] بر کسی که از مؤمنان میشناسند، بگذرند پس در دل، برای او بدی، هلاکت و ستم را پنهان میدارند، پس چون صبح شود خداوند بر دلهایشان مُهر میزند، و آن [تصمیم] را فراموش میکنند و محو میشود، تا جایی که نه آن را به یاد میآورند و نه گویی آن را در دل داشتهاند، و این فراموشی پیوسته ادامه مییابد، حتی اگر هزار سال بگذرد، تا آنکه دوباره برایشان دیدار دومی رخ دهد، پس همانند آن را مییابند و آن [سوء نیت] را برایشان در دل پنهان میکنند، و چون شب شود، بر آن عزم مینمایند، و چون صبح کنند، آن را فراموش میکنند؛ و اگر او را هر روز هزار بار ببینند، [باز هم] همان نیت سوء را در دل پنهان میکنند و بر آنچه در دل دارند، شب را به صبح میرسانند، پس هرگاه بر آن عزم و اراده کنند، بر دلهایشان مُهر زده میشود، و چیزی از آن را به یاد نمیآورند.
و این در مقابل ظهور آنان [مؤمنان] با بشریت است، و اگر او [مؤمن] را در روز هزار بار ببینند، آنان را بر آنچه برایت شرح دادم، یعنی پنهان کردن بدی نسبت به او و تعقیب کردنش، خواهی یافت؛ و چون او را ملاقات کنند، برای او شادمانی میکنند و با




