روی کوهی هستیم که دنیا را احاطه کرده است و آن کوه از زمرّد سبز بود و اطراف زمین در پیرامون آن مانند جامهای پیچیده بود، به سلمان گفتم: ای اباعبدالله، این چه کوهی است؟ گفت: این کوه قاف است که بر دنیا احاطه دارد، پس چشمانم را گشودم و دیدم که بر روی آن فرشتهای بازوانش را گشاده و با دست راستش مهار چهار باد را گرفته و با دست چپش سد را گرفته است، گفتم: سبّوح قدّوس، ای توانا بر هر چیز، جابر گفت: پس مولایم به من فرمود: «ای جابر، این دردیائیل است در این صورت، که منتظر امر من است،» سپس فرمود: «چشمانت را به سمت راست کوه بگشا ای جابر» پس چشمانم را گشودم و در سمت راست کوه پانصد شهر دیدم که بزرگتر از آنها ندیده بودم، گفتم: ای مولای من، این شهرها چیست؟ فرمود: «ای جابر، این جابُلقا است که آن را صد هزار سال پیش از خلقت آدم آفریدم و در آن اقوامی را آفریدم که مرا تسبیح و تقدیس میکنند،» سپس فرمود: «ای جابر، چشمانت را بگشا،» پس چشمانم را گشودم و در سمت چپ کوه پانصد شهر دیدم که از آن شهرها بزرگتر بودند، گفتم: سبّوح قدّوس این شهرها چیست ای مولای من؟ فرمود: «این جابُرسا است که آن را پنج هزار سال پیش از خلقت آدم آفریدم و در این شهرها اقوامی را آفریدم که نمیدانند من دنیایی یا خلقی غیر از خودشان آفریدهام،» گفتم: پاک و منزه است آنکه هر چه را بخواهد انجام میدهد، جابر گفت: و مولایم برخاست و ما نیز برخاستیم تا همراه او به سد رسیدیم، و آن سد، کوهی بزرگ از آهن سخت بود و دودی غلیظ از آن برمیخاست، پس با چوبدستی به من اشاره کرد و فرمود: «آن را بزن ای جابر،» جابر گفت: پس با چوبدستی آن را زدم و ناگهان به روی دنیایی هفتاد بار بزرگتر از این دنیای ما گشوده




