بودند بازگشت و شنیدم که به آنان میگوید: این یار آن طاغیِ دوراندیش است، او را بکشید و صاحبش را بیابید، پس بر من حمله کردند و قصد [جان] مرا نمودند، من پیوسته از خود دفاع میکردم، اما کار بر من سخت شد و سست شدم و ناتوان گشتم، آن قوم این حالت را در من دیدند و همگی به من هجوم آوردند، من از خود و از زندگی ناامید شدم و با خود میگفتم: یعنی مولایم نمیداند که من در چه حالی هستم؟ و آن قوم مرا بر زمین زدند و شمشیرم را گرفتند و قصد سر بریدنم را کردند، پس فریاد زدم: ای مولایم به فریادم رس، پس صدای مولایم را شنیدم که فریادی کشید که عقلم از آن پریشان شد و بیهوش شدم، به هوش نیامدم تا آنکه مولایم بر من بانگ زد، آنگاه به هوش آمدم و چشمانم را گشودم و ناگهان دیدم که همگی کشته شدهاند و زمین از [اجساد] آنان پر است، از این امر در شگفت شدم، سپس مولایم به من فرمود: «ای ابالیقظان، غنایم قوم را برگیر و اسبانشان را جمع کن،» و مولایم مرا رها کرد و پیاده به راه افتاد تا از دید من پنهان شد، ساعتی نگذشت که مولایم (عزتش شکوهمند باد) بازگشت و آن سواری که به سویم پیش تاخته بود همراهش بود، در حالی که مولایم بر اسب او سوار بود و عمامهاش را در گردن او انداخته بود و او را از پی خود میکشید، همچنان او را آورد تا به همان مکانی که من بودم رساند و به او فرمود: «وای بر تو ای دشمن خدا و دشمن رسولش، گمان کردی که خدا تو را مهلت میدهد،» و مولایم (عزتش شکوهمند باد) را دیدم که سه انگشت خود را در نرمی شکمش نهاد و او را کشید، سپس با سه انگشت او را بلند کرد و به آسمان پرتاب نمود (او را به شدت به سمت آسمان انداخت)، و او از




