سرعت نزد من بیا،» عمار گفت: پس آنچه را مولایم امر فرمود انجام دادم، و چون نزد ایشان آمدم، مولایم (عزتش شکوهمند باد) بر قاطر سوار شد و فرمود: «برو ای ابالیقظان» عمار گفت: و مولایم به راه افتاد و من از پی ایشان به راه افتادم تا اینکه حدود پنج فرسنگ از بصره دور شدیم، با خود گفتم: یعنی مولایم به کجا میرود؟ که ناگاه خود را در مرغزاری (چمنزار و سیع) یافتیم که در آن درختی بود، پس مولایم کنار چشمهای در جوار آن درخت فرود آمد و به من نیز امر به فرود آمدن فرمود و من فرود آمدم، چون در آن مکان مستقر شدیم، مولایم به من فرمود: «ای عمار»، گفتم: لبیک ای مولایم، به من فرمود: «آیا آن درّه را (شکاف و راه میان دو کوه) میبینی؟» گفتم: آری، فرمود: «شمشیرت را برهنه کن و در دهانه درّه بایست، که به زودی اقوامی که قصد مرا دارند بر تو خارج خواهند شد، پس آنان را از [رسیدن به] من بازدار»
عمار گفت: پس آنچه را مولایم امر فرمود انجام دادم و به سوی درّه آمدم و در آن ایستادم و همچنان منتظر [تحقق] سخن مولایم بودم، لحظهای بیش نگذشت که از دهانه درّه چهار هزار سوار بر من خارج شدند و در فاصلهای از من ایستادند، گویی که کوهی از آهن بودند، و از میان آن قوم، سواری به سوی من پیش تاخت که سه زره سابوری (نوعی زره مرغوب و مستحکم) بر تن داشت و بر سرش کلاهخودی باستانی (یا منسوب به قوم عاد) بود، سه شمشیر به کمر بسته و نیزهای بلند در دست داشت و بر اسبی کَهَرِ پیشانیسفیدِ دستوپاسفید سوار بود، پیوسته به پیش آمد تا در برابرم قرار گرفت و در من نگریست و به مولایم نگاه کرد و او را شناخت، سپس به سوی جمعیتی که همراهش




