پس اباسلیط دچار خودپسندی و غرور شد و [با خود] گفت: «شأن من نزد جعفر بسیار بالا رفته که این زحمت سنگین را برایم متحمل میشود و این غذاهای کمیاب را از شهرهای مختلف به خاطر علاقهاش به آنچه من برایش آوردهام، فراهم کرده است»
مولای ما از آنچه در دل او میگذشت آگاه شد و به مفضل فرمود: «فردا که شما و اباسلیط بر سر سفره حاضر شدید، و پس از پایان غذا خواستید برای شستن [دستان] برخیزید، این کار را نکنید و در حضور من دستان خود را بشویید،» آنان نیز چنین کردند، و مولای ما به خادمش دستور داد که ابتدا آب را در حضور ایشان بر [دستان] اباسلیط بریزد، پس غرور و خودپسندی او بیشتر شد، او [دستش را] شست و جماعت نیز به دنبال او شستند، سپس [ظرف] شستشو را نزد مولای ما آوردند، ایشان شروع به شستن دستان خود کرد و آب را بر صورتش کشید، و هر بار که دستش را بر یکی از اعضای خود میکشید، از آن مرواریدهای تازه و گوهرهای بزرگی که کوچکترین آنها بهاندازهٔ تخم کبوتر بود، و جواهراتی از یاقوت سرخ و زمرد سبز و شمشهای طلا سرازیر میشد، تا جایی که از طشت لبریز شد و در اتاق جاری گشت و آن را پر کرد، به حدی که میان ما و نگاه به مولایمان حائل شد و از درِ اتاق بیرون ریخت و تمام خانه را پر کرد اباسلیط از آن صحنه حیران و مبهوت گشت و زبانش بند آمد، پس مولای ما به او فرمود: «آیا از اینکه بخشی از آنچه بر شما و اجب بود (حقوق شرعی) برای ما آوردی، دچار خودپسندی شدی؟ در حالی که ما آن را برای تزکیه (و پاک گرداندن) شما پذیرفتیم، نه از روی نیاز به آن، و همانا قدرت خداوند و آنچه از ملکش آشکار ساخت




