[ابوالخطاب] بر آن [بچهآهوی مرده] آب دهان انداخت و او برجست و ایستاد، پس به آهوی ماده گفت: "او را بردار،" و [آهوی ماده] او را برداشت و رفت»
وَعَنْ إِبْرَاهِيمَ الصَّبَّاغِ قَالَ: "لَقَدْ أَوْدَعْتُ أَبَا الْخَطَّابِ مَالًا لِأَنَّ أَهْلَ الْكُوفَةِ كَانُوا يَثِقُونَ بِهِ عَلَى أَمْوَالِهِمْ، فَلَمَّا نَزَلَتْ بِهِ الْمِحْنَةُ و الْقَتْلُ، فَقُلْتُ و اَللَّهِ لَمَضَيْتُ إِلَى دَارِهِ، و لَفَجَعْتُ أَهْلَهُ؟ فَقَالَ نَجْلِي لَا تَفْعَلْ و اطْلُبْ مَالَكَ، فَمَضَيْتُ حَتَّى أَتَيْتُ مَنْزِلَ أَبِي الْخَطَّابِ، فَقَرَعْتُ الْبَابَ فَخَرَجَتْ الْجَارِيَةُ فَقَالَتْ مَنْ بِالْبَابِ؟ فَقُلْتُ: إِبْنُ الصَّبَّاغِ فَقَالَتْ أُدْخُلْ فَدَخَلْتُ و إِذَا بِأَبِي الْخَطَّابِ جَالِسٌ فِي صَدْرِ الْمَجْلِسِ، فَقَالَ يَا إِبْرَاهِيمُ كُلُّ الْأَمْرِ بِخِلَافِ مَا رَأَيْتَ مَالُكَ فِي مَوْضِعِ كَذَا و كَذَا فَقُلْتُ: آمَنْتُ و صَدَقْتَ".
واز ابراهیم صباغ روایت شده است که گفت:«من مالی را نزد ابوالخطاب به امانت سپرده بودم، زیرا مردم کوفه در اموالشان به او اعتماد داشتند، پس چون آن محنت و قتل بر او و اقع شد، با خود گفتم: "به خدا سوگند به خانهاش میروم و خانوادهاش را سوگوار [و بیقرار] میکنم،" پسرم گفت: "این کار را نکن و مالت را طلب کن،" پس به راه افتادم تا به منزل ابوالخطاب رسیدم، در را کوبیدم و کنیزی بیرون آمد و گفت: "کیست پشت در؟" گفتم: "پسر صباغ،" گفت: "داخل شو".
پس داخل شدم و ناگهان ابوالخطاب را دیدم که در صدر مجلس نشسته است، پس فرمود: "ای ابراهیم، کل ماجرا برخلاف آن چیزی است که دیدهای، مال تو در فلان و فلان جاست"، گفتم: "ایمان آوردم و تصدیق کردم"».




