واز محمد بن صدقه علیه السلام روایت شده است که گفت:«همانا ابوالخطاب محمد بن ابی زینب را در پشت مسجد جامع دیدم که آهویی آمد و خود را در مقابل او انداخت، [محمد بن صدقه] گفت: پس [ابوالخطاب] لبانش را با [کلماتی] که من نمیدانستم، حرکت داد و ناگهان شیری را دیدم که برجست و در مقابل او قرار گرفت پس [ابوالخطاب] به شیر گفت: "فلان گرگ را نزد من بیاور،" زمان زیادی نگذشت که ناگهان شیر در حالی که گرگی در دهان داشت، آمد و آن را در مقابل او انداخت.
پس [ابوالخطاب] به [گرگ] گفت: "آیا شما را از اینکه به سراغ بچهآهوها (الخَشَفان) در چراگاههایشان بروید، نهی نکرده بودم؟" سپس به شیر گفت: "او را بگیر" پس شیر به او سیلی زد و شکمش را درید و بچهآهوی مرده از شکمش افتاد، آنگاه




