باب یحیی بن ام الطویل ثمالی منه السلام
حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ الصَّفَا قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عزَّ عِزُّهُ يَرُدُّ الْخَبَرَ إِلَى سَيِّدِنَا أَبِي جَعْفَرٍ عزَّ عِزُّهُ أَنَّ جَمَاعَةً سَأَلُوهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَمَرَّ بِهِ يَحْيَى ابْنُ أُمِّ الطَّوِيلِ الثُّمَالِيُّ مِنْهُ السَّلَامُ فَقَالَ لَهُ: "أَجِبْهُمْ يَا يَحْيَى" فَأَجَابَهُمْ فَقَالُوا: أَرَدْنَا الْجَوَابَ مِنْكَ، فَقَالَ: "الْجَوَابُ مَا أَجَابَكُمْ بِهِ يَحْيَى" فَأَعَادُوا الْقَوْلَ ثَالِثَةً، فَقَالَ: "يَا غُلَامُ حَطَبْ" فَجَاءَ بِحَطَبٍ، فَأَضْرَمَ نَارًا، ثُمَّ قَالَ لِلَّذِينَ سَأَلُوهُ: "قُومُوا فَادْخُلُوا النَّارَ" فَقَالُوا: يَا مَوْلَانَا نَحْتَرِقُ بِالنَّارِ؟ فَقَالَ: "يَا يَحْيَى قُمْ فَادْخُلِ النَّارَ" فَدَخَلَهَا ثُمَّ خَرَجَ مِنْهَا و جَبْهَتُهُ تَتَحَادَرُ عَرَقًا، فَقَالَ لَهُمْ مَوْلَانَا: و اَللَّهِ سَأَلْتُمُوهُ فِي و قْتٍ مَن و ضِعَ فِي كَفِّهِ الْمَنْجَنِيقُ عَنْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ فَأَجَابَكُمْ بِهَذَا الْجَوَابِ و هُوَ إِبْرَاهِيمُ الْخَلِيلُ".
ابوعلی صفا برای ما حدیث کرد، گفت: پدرم از علی بن موسی بن جعفر – که عزتش افزون باد - برایم حدیث کرد که خبر را به سرورمان ابوجعفر – که عزتش افزون باد - میرساند که: گروهی از او درباره مسئلهای پرسیدند، در همان حال یحیی بن امطویل ثمالی – که سلام از اوست - از آنجا گذر کرد، پس [امام] به او فرمود: «ای یحیی، به آنها پاسخ بده،» پس [یحیی] به آنها پاسخ داد.
گفتند: ما جواب را از شما میخواستیم، فرمود: «جواب همان است که یحیی به شما داد،» آنها برای بار سوم سخن خود را تکرار کردند، پس [امام] فرمود: «ای غلام، هیزم بیاور»




