سَأَلُوهُمْ عَنْ حَالِهِمْ فَلَمْ يَعْتَرِفُوا بِحَالٍ نَالَهُمْ و انْصَرَفَ أَبُو خَالِدٍ و قَدْ أَقَامَ البَيْتَ و رَدَّهُ إِلَى حَالِهِ و نَجَّا أَهْلَهُ".
سرّاج از ریاحی و ابیسعید برایم حدیث کرد، گفت: علی بن حسین از محمد بن سنان از مفضل از جابر بن عبدالله - علیهم السلام – برایم حدیث کرد که گفت: ابوخالد از یکی از کوچههای مدینه میگذشت که ناگهان صدای فریادی از یکی از خانهها شنید، به سوی آنها رفت و از حالشان پرسید، دریافت که خانه بر سر اهلش خراب شده و پنج کودک در میان آنها هستند، پس و ارد خانه شد و کنار خانه فروریخته ایستاد، آنگاه با دست خود به یکی از دیوارهای خانه زد و دیوار به خودی خود ایستاد و راست شد، [او این کار را ادامه داد] تا اینکه تمام دیوارهایش را برافراشت، و ناگهان اهل خانه که زیر آوار بودند، در رختخوابهایشان خفته بودند و هیچ دردی به آنها نرسیده بود و از فروریختن خانه نیز خبردار نشده بودند، پس آنها را بیدار کردند و از حالشان پرسیدند و آنها به هیچ آسیبی که به ایشان رسیده باشد، اذعان نکردند، و ابوخالد در حالی که خانه را برپا کرده و به حالت اولش بازگردانده و اهلش را نجات داده بود، از آنجا رفت»




