تو را خواهم زد که به درد آیی،» پس چون فردای آن روز شد، [آن عالم یهودی] صبح زود با گروهی از یارانش که در دستهایشان چوبدستی بود، آمدند تا به نزد او رسیدند و دیدند که آن شن [به خودی خود] منتقل شده است، پس [عالم یهودی] به او گفت: «تو از فرزندان اسرائیل هستی،» [سلمان] فرمود: «من مردی از فرزندان پارس هستم»
باب سفینه منه السلام
رَوَاهُ إِبْرَاهِيمُ القِلَّاشُ قَالَ: رَأَيْتُ سَفِينَةَ و قَدْ دَخَلَ إِلَى و ادِي مَكَّةَ و قَدْ أَتَى سَيْلٌ عَظيمٌ يَهُدُّ مِنْهُ الجِمَالُ و السِّبَاعُ و الرِّجَالُ فَلَا يَقُومُ مِنْهُمْ قَائِمَةٌ حَتَّى يَنْفُضَهُ إِلَى البَحْرِ، و رَأَيْتُ رَجُلًا عَلَى جَمَلٍ لَهُ فِي مَحْمَلٍ و هُوَ يُنَادِي: يَا مُنْجِي الغَرْقَى، قَالَ: فَرَأَيْتُ سَفِينَةَ و قَدْ حَسَرَ عَنْ سَاقَيْهِ و تَوَسَّطَ المَاءَ فَأَخَذَ الرَّجُلَ و الجَمَلَ و المَحْمَلَ فَنَفَضَهُ عَلَى الجَبَلِ.
ابراهیم قَلّاش روایت کرده است که گفت:«سفینه» را دیدم که و ارد دره مکه شده بود و سیل عظیمی آمده بود که شتران و درندگان و مردان را از جا میکند و هیچ چیز از آنها توان ایستادگی نداشت تا اینکه [سیل] آنها را به دریا میریخت، و مردی را دیدم که بر شتری در کجاوه (مَحْمَل) نشسته بود و فریاد میزد: «ای نجاتبخش غرقشدگان» [ابراهیم] گفت: پس «سفینه» را دیدم که [جامه] از ساقهایش بالا زده و به میان آب رفته بود، آنگاه آن مرد و شتر و کجاوه را گرفت و او را بر کوه افکند.




