دیوارها ساقههای گیاه (علف) برمیگرفتند و میخوردند، صبح که شد، ناگهان کسی در را کوبید، نگاه کرد و دید که گروهی از اهل کوفه بر او و ارد شدند و کیسهای همراه داشتند که در آن ده هزار درهم بود، گفتند: فلانی از دنیا رفته و وصیت کرده است که سه کیسه مانند این -و گفته شده: پنج کیسه- میان برادرانش تقسیم شود و گفته است: این کیسه را برای فلانی (یعنی تو) ببرید، پس اگر از ابیالخطاب بیزاری (برائت) جست، آن را به او بدهید، و اگر چنین نکرد، آن را میان برادرانم تقسیم کنید، [آن مرد] به آنان گفت: بروید و آن را میان برادرانش تقسیم کنید، آنان کیسه را گرفتند و بازگشتند، و قتی بیرون رفتند، به سوی او رفتم و گفتم: سرورم، در این شهر هشتاد مرد با کنیهی ابیالخطاب و جود دارد، ای کاش از یکی از آنان بیزاری میجستی و کیسه را میگرفتی! او گفت: آنان از من جز به بیزاری از کسی که خودشان در نظر داشتند، راضی نمیشدند، طولی نکشید که گروهی از اهل «سجستان» (سیستان) درِ خانهاش را کوبیدند، چون بر او و ارد شدند، به او گفتند: فلانی در «سجستان» نزد ما از دنیا رفته و وارثی جز تو ندارد و مال و املاکی (زمین و مِلک) از خود بهجا گذاشته است، اگر همراهی ما را برمیگزینی بیا تا مالت را بگیری، و اگر فروش را برمیگزینی، میفروشیم، یا اگر میخواهی و کیلی بر مِلکت بگماری، چنین کن، و این ده هزار دینار است تا با آن حال خود را سامان دهی آنگاه کیسهای را که در آن ده هزار دینار بود به او دادند و بیرون رفتند، و قتی خارج شدند، رو به من کرد و گفت: ما برای ده هزار درهم از و لی خدا بیزاری نجستیم، پس خداوند ده هزار دینار به ما روزی داد.




