أَبُوكَ الْيَوْمَ وَقَدْ وَسَّعَ لكَ أَبُوكَ وَلَا واللهِ مَا أَحَدٌ أَعْرَفَ بِالْوَلَدٍ مِنْ وَالِدِهِ وَلَا واللهِ مَا كَانَ أَبُوكَ عِنْدَنَا بِمُسْتَخَفٍ فِي عَقْلِهِ.1
«از یزید بن سلیط گفت ابوعمران طلحی قاضی مدینه بود پس چون موسی درگذشت برادرانش او را نزد طلحی قاضی بردند پس عباس بن موسی گفت خداوند تو را اصلاح کند و از وجودت بهره مند سازد همانا در پایین این کتاب گنج و گوهری است و او میخواهد آن را پنهان کند و بدون ما بردارد و پدرمان رحمه الله چیزی را وانگذاشت مگر آنکه به او سپرد و ما را نیازمند رها کرد و اگر من خودم را کنترل نمیکردم تو را در برابر همگان از چیزی باخبر میساختم پس ابراهیم بن محمد به سوی او پرید و گفت در آن صورت به خدا سوگند از چیزی خبر میدهی که ما از تو نمیپذیریم و تو را در آن تصدیق نمیکنیم سپس نزد ما سرزنش شده و رانده خواهی بود ما تو را از کودکی و بزرگی به دروغگویی میشناسیم و پدرت تو را بهتر میشناخت اگر در تو خیری بود و همانا پدرت تو را در ظاهر و باطن میشناخت و تو را بر دو خرما امین نمیدانست سپس اسحاق بن جعفر عمویش به سوی او پرید و گریبانش را گرفت و به او گفت همانا تو سفیه و ضعیف و احمق هستی این را با آنچه دیروز از تو سر زد جمع کن و همه قوم او را یاری کردند پس ابوعمران قاضی به علی گفت برخیز ای ابوالحسن آنچه پدرت امروز مرا لعنت کرد بس است و پدرت بر تو گشایش




