میکرد و به کسی که کنارش بود رو میکرد و به او میگفت ای برادر آیا عجیب تر از این دیده ای؟دستم را به سوی آن کاردها بردم و کاردی برداشتم که نام من و نام پدرم بر آن نوشته شده بود پس دیگری میگفت من نیز همینطور پس به او میگفت کاردت را به من نشان بده پس نشانش میداد و میدید همانطور که گفته است پس به او میگفت کاردم را با کاردت عوض کن. پس میگفت بگیرش پس چون آن را میگرفت و در دستش قرار میگرفت به آن مینگریست و در نگریستنش نام خود و نام پدرش را بر آن نوشته میافت و دیگری نیز همینطور پس همگی بسیار شگفت زده شدند. و مولایم به آنان و آنچه در آن بودند نگاه میکرد و با هیچ یک از آنان سخن نمیگفت سپس به خادم گفت در آن اتاقک را باز کن پس در اتاقکی را که در گوشه خانه داشت باز کرد. سپس به جماعت گفت: هر یک از شما برخیزد و به آن اتاقک وارد شود تا گوسفندی بیابد پس آن را بگیرد و خارج شود جابر گفت پس من اولین کسی بودم که برخاستم و وارد اتاقک شدم و ناگهان دیدم در آن جز یک گوسفند نیست و غیر از آن چیزی نیست و ناگهان دیدم که آن یک بز نر شاخدار بزرگ جثه با شاخ های بلند و پشم فراوان و شکم بزرگ با دو چشم سرخ و دو گوش آویزان و دو لب آویزان است و ناگهان زبانی به اندازه یک ذراع بیرون آورده بود. پس از او ترسیدم و از او حذر کردم که مبادا به من حمله کند پس خواستم بازگردم و از هول او خارج شوم پس ترسیدم که در این کار مخالف امر مولایم باشم و این به آن خاطر بود که من بر قوم پیشی گرفته بودم پس با خود گفتم هنگامی که دستم




