«از حلبی گفت برایم کسی روایت کرد که از مولایمان ابوعبدالله صادق عزتش والا باد شنیده بود که میفرمود با قوچی سیاه و شاخدار و نر قربانی کن و اگر سیاه نیافتی پس با قوچی شاخدار و نر که در سیاهی میخورد و در سیاهی می آشامد و در سیاهی نگاه میکند قربانی کن.»
أنَّ رَسولَ اللهِ عز عزه أَمَرَ بكَبْشٍ أَقْرَنَ يَطَأُ في سَوَادٍ، وَيَبْرُكُ في سَوَادٍ، وَيَنْظُرُ في سَوَادٍ، فَأُتِيَ به لِيُضَحِّيَ به، فَقالَ لَهَا: يا عَائِشَةُ، هَلُمِّي المُدْيَةَ، ثُمَّ قالَ: اشْحَذِيهَا بحَجَرٍ، فَفَعَلَتْ: ثُمَّ أَخَذَهَا، وَأَخَذَ الكَبْشَ فأضْجَعَهُ، ثُمَّ ذَبَحَهُ، ثُمَّ قالَ: باسْمِ اللهِ، اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِن مُحَمَّدٍ، وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ ضَحَّى بهِ.1
«همانا رسول خدا عز عزه به قوچی شاخدار امر فرمود که در سیاهی قدم بر میداشت و در سیاهی می نشست و در سیاهی نگاه میکرد پس آن را آوردند تا قربانی اش کند پس به او گفت ای عایشه کارد بزرگ را بیاور سپس گفت آن را با سنگی تیز کن پس آن زن چنین کرد سپس آن را گرفت و قوچ را گرفت و به پهلو خواباندش سپس او را ذبح کرد سپس گفت به نام خدا خداوندا از محمد و آل محمد و از امت محمد بپذیر سپس آن را قربانی کرد.»




