مِنَ الْبَغْلَةِ وَ قَالَ: عَٰالِمُ اَلْغَيْبِ فَلَاٰ يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِ أَحَدَاً `إِلَّاّٰ مَنْ اِرْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ1
« از مفضل بن عمر، از او سلام باد، نقل است که گفت: در برابر مولایم موسی کاظم عزّ عزه بودم و زمستان بود و هوا بسیار سرد، و مولایم قبای ابریشم چینی سیاه بر تن و عمامهای از خز زرد بر سر داشت، و در برابرش مردی به نام مهران بن صدقه بود که کاتب او بود و تنها یک پیراهن به تن داشت و از شدت سرما میلرزید.پس مولا عزّ عزه به او فرمود: آیا واجبت را انجام ندادی؟ گفت: چرا. پس عزّ عزه فرمود: آیا برای چنین روزی چیزی آماده نکردی که سرما را از خودت دور کنی؟! گفت: ای مولای من، نمیدانستم که سرمای سخت به این زودی میرسد. پس عزّ عزه فرمود: اما تو ای مهران، در مولای خود موسی شک داری؟! گفت: من تنها دربارۀ شما شک دارم، زیرا در میان امامان کسی مانند شما یا غیر از شما به این تیرگی ظاهر نشده است. پس عزّ عزه فرمود: وای بر تو، از قدرت پروردگار جهانیان و انتقام او نمیترسی؟! وای بر تو، اگر خدا بخواهد، شک را از دلت دور خواهم کرد. پس دربان را فراخواند و گفت: پس از امروز اجازه نده نزد من وارد شود مگر اینکه خودم به او اجازه دهم. پس در حالی که میگفت: «وای از بد سرانجامم!» از مقابل او خارج شد و به سوی گورستان رفت. ناگاه ابرها پراکنده شدند و غبارها کنار رفتند. او در حال اندیشیدن بود که ناگاه قصری دید که درختان خرما و درختان و گلهای خوشبو آن را احاطه کرده بودند، و ناگهان درِ آن باز بود. پس به در نزدیک شد




