رنگش تیره شد تا جایی که مانند شب تاریک شد، سپس سفید شد تا جایی که مانند سفیدترین برف گشت، سپس قرمز شد و مانند خون بستۀ قرمز درآمد، سپس سبز شد تا جایی که مانند بزرگترین چیزی شد که در چوبهای سبز و برگدار وجود دارد. سپس جسدش کوچک شد تا به صورت اولیهاش بازگشت و رنگش به رنگ اول بازگشت. پس از وحشت آنچه دیدم، بر صورت به زمین افتادم. پس بر من فریاد زد: ای عسکر، چه قدر دربارۀ ما شک میکنید و دلهایتان را سست میسازید! به خدا سوگند، به حقیقت معرفت ما دست نمییابد جز کسی که خداوند ما را بر او منت نهد و او را به عنوان دوست ما (یاولی) بپذیرد. عسکر گفت: پس با خود پیمان بستم که در دلم جز به آنچه زبانم بر آن نطق میکند، نیندیشم.»
نگاه کن، خداوند تو را رحمت کند، آیا این صورت، صورتی طبیعی است یا با بینندهاش سازگار میشود؟ و به راستی حقیقت این معرفت چیست جز اقرار به صورت دیداری و گردن نهادن به ربوبیت آن.
عَنْ الْمُفَضّلُ بْنُ عُمَرَ مِنهُ السَلاَمُ قَالَ: كُنْتُ بَيْنَ يَدَيْ مَوْلَايَ مُوسَى الكاظم عَزَّ عِزه وَكَانَ الْوَقْتُ شِتَاءً شَدِيدَ الْبَرْدِ، وَ عَلَى مَوْلَايَ جُبَّةُ حَرِيرٍ صِينِيٍّ سَوْدَاءَ، وَ عَلَى رَأْسِهِ عِمَامَةُ خَزٍّ صَفْرَاءَ، وَ بَيْنَ يَدَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ: مِهْرَانُ بْنُ صَدَقَةَ كَانَ كَاتِبَهُ وَ عَلَيْهِ طَاقُ قَمِيصٍ، وَ هُوَ يَرْتَعِدُ بَيْنَ يَدَيْهِ مِنْ شِدّةِ الْبَرْدِ. فَقَالَ لَهُ الْمُوَلَى عَزَّ عِزُّهُ: مَا اسْتَوْفَيْتَ وَاجِبَكَ؟ فَقَالَ: بَلَى. فَقَالَ عَزَّ عِزُّهُ: أَفَلَا أَعْدَدْتَ لِمِثْلِ هَذَا الْيَوْمِ مَا يَدْفَعُ عَنْ نَفْسِكَ الْبَرْدَ؟! فَقَالَ: يَا مَوْلَايَ مَا عَلِمْتُ أَنْ يَأْتِيَ




