« از عسکر، غلام ابوجعفر، محمد بن علی الرضا عزّ عزّه نقل است که گفت: بر او (مولا جواد عزعزه) وارد شدم، در حالی که در وسط ایوان خود نشسته بود که دَه ذراع بود. گفت: پس در کنار درِ ایوان ایستادم و در دل خود گفتم: یا سبحان الله، چه قدر رنگ مولایم تیره و جسدش نورانی است! گفت: پس به خدا سوگند، هنوز این سخن را در دلم کامل نکرده بودم که جسمش پهن شد و کش آمد، پس ایوان را با همۀ دیوارهایش تا سقف پر کرد. سپس دیدم که




