فَاسْتَقْبَلْتَهُ وَ أَقْعَدْتَهُ فِي صَدْرِ الْمَجْلِسِ وَ جَلَسْتَ دُونَهُ ثُمَّ أَمَرْتَنَا بِأَخْذِ الرِّكَابِ لَهُ قَالَ هَذَا إِمَامُ النَّاسِ وَ حُجَّةُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ خَلِيفَتُهُ عَلَى عِبَادِهِ1
« مأمون پس از سخنی طولانی گفت: پس ابوالحسن، موسی بن جعفر، در خلوت به من روی آورد و مرا به خلافت بشارت داد. پس به من گفت: هرگاه این امر را به دست گرفتی، به فرزندانم نیکی کن. سپس برگشتیم، و من در میان فرزندان پدرم از همه نسبت به او بیادبتر بودم. پس چون مجلس خلوت شد، گفتم: ای امیرالمؤمنین، این مرد کیست که او را اینگونه بزرگ و گرامی داشتی و از مجلس خود برایش برخاستی و به استقبالش رفتی و او را در صدر مجلس نشاندی و خود پایینتر از او نشستی، سپس به ما دستور دادی که رکابش را بگیریم؟ گفت: این امام مردم و حجت خدا بر خلقش و جانشین او بر بندگانش است.
مقایسه کن میان گفتار مقصّره و ناصبی . بزرگ است جلال مولایم کاظم عزّ عزّه در این دو خبر، تا حقیقت گفتارشان عزّ عزّهم که میگویند نواصب دشمنان شما هستند و مقصّره دشمنان ما! آشکار گردد. النَّوَاصِبَ اعْدَائُكُمْ وَ الْمُقَصِّرَةُ اعْدَائُنَا2
پس چگونه مولا ناامید از جانش، ترسان و لرزان است؟




