کاروانسرای گدایان و قرار دادن مولایمان هادی عزّ عزّه در آن
عَنْ صَالِحِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ دَخَلْتُ إِلَى مولانا أَبِي الْحَسَنِ الهَادِي عَزَّ عَزُّهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي كُلِّ الْأُمُورِ أَرَادُوا إِطْفَاءَ نُورِكَ وَ التَّقْصِيرُ بِكَ حَتَّى أَنْزَلُوكَ هَذَا الْخَانَ الْأَشْنَعَ خَانَ الصَّعَالِيكِ فَقَالَ : هَا هُنَا أَنْتَ يَا ابْنَ سَعِيدٍ ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ فَقَالَ انْظُرْ فَنَظَرْتُ فَإِذَا بِرَوْضَاتٍ آنِقَاتٍ وَ رَوْضَاتٍ نَاضِرَاتٍ فِيهِنَّ خَيْرَاتٌ عَطِرَاتٌ وَ وِلْدَانٌ كَأَنَّهُنَّ اللُّؤْلُؤُ الْمَكْنُونُ وَ أَطْيَارٌ وَ ظِبَاءٌ وَ أَنْهَارٌ تَفُورُ فَحَارَ بَصَرِي وَ الْتَمَعَ وَ حَسَرَتْ عَيْنِي وَ قَالَ حَيْثُ كُنَّا فَهَذَا لَنَا يَا بْنَ سَعَيدٍ وَ لَسْنَا فِي خَانِ الصَّعَالِيكِ.1
« از صالح بن سعید نقل است که گفت: بر مولایمان ابوالحسن هادی عزّ عزّه وارد شدم و گفتم: فدایت شوم، در همۀ امور خواستند تا نور تو را خاموش کنند و تو را پست و حقیر شمارند تا جایی که تو را در این کاروانسرای زشت، کاروانسرای گدایان، جای دادند. پس فرمود: همینجا هستی ای پسر سعید؟ سپس با دستش اشاره کرد و فرمود: نگاه کن. پس نگاه کردم و ناگاه باغهایی زیبا و باغهایی خرم دیدم که در آنها زیبارویانی خوشبو و کودکانی همچون مروارید نهان و پرندگان و آهوان و رودهایی که از آنها آب میجوشید، وجود داشتند. پس دیدگانم متحیر شد و برق زد، و چشمانم خیره ماند. فرمود: هر جا که باشیم، این از آنِ ماست ای پسر سعید، و ما در کاروانسرای گدایان نیستیم»




