شده است. پس آیا در حکم عدل جایز است که سلطان دست تو را بدون گناهی قطع کند و در ازای آن هزار دینار به تو عوض دهد در حالی که تو از کاری که با تو کرده ناخشنودی؟ پس این عین جور استتعالی الله عن ذلک علوا کبیرا.
پس اگر بگویی باری تعالی در کوری او خیری برایش دید پس او را کور کرد همانطور که طبیب عضوی را می بیند که بدن را فاسد می کند و آن را قطع می نماید و همانطور که طبیب طفل را از فالوده منع می کند و به او اهلیلج می خوارند به سبب منفعتی که در آن برایش می بیند پس این عین مغالطه و بهتان است. زیرا طبیب آن عضو را از ترس اینکه تمام جسم را فاسد کند قطع می کند چون عضوی فاسد است و به او اهلیلج را هنگام عارض شدن بیماری بر او می خوارند و در این طفل چیزی از فساد و از آن عوارضی که کوری برایش نفع داشته باشد وجود ندارد و چه انصافی در حق فقیری است که زاده میشود و رشد میکند و نمیتواند شکم خود را از نان سیر کند و دیگری مانند او بندگان و رزق بسیار دارد؟ پس اگر بگویی خداوند از او می دانست که اگر او را با چشمان سالم می آفرید مرتکب محارم میشد و اگر او را با پاهای سالم می آفرید در زمین به فساد می کوشید، پس این سخنی است که از دو وجه تفسیر می شود یکی اینکه باری تعالی بندگان را به سبب علمش در آنان مواخذه نمی کند، زیرا او عادلتر از آن است. دوم اینکه ما کسی را می بینیم که چشمان سالم دارد و مرتکب محارم می شود و پاهای سالم دارد و در زمین به فساد می کوشد و مال بسیار دارد و گناه می کند و با مالش بر جانها مسلط می شود. پس چرا آن دیگری از این بینایی و دستها و پاها منع شد به سبب




