« وَإِنْ كَانَ مُبَايِنًا لَهَا، فَهُوَ لَهَا ضِدٌّ» و گفتهاش که اگر از آنها جدا باشد پس ضد آنهاست، منظورش از آن اثبات دو ظهور بود ظهور بدون همجنسی با آنها در حدوثشان و اینکه اگر در ظهور از آنها جدا می بود ضدشان میشد و جایز نیست که چیزی ضد او باشد.
«وَإِنْ كَانَ لَا مُبَايِنًا وَلَا مُمَازِجًا، فَهُوَ عَدَمٌ» و گفتهاش که و اگر نه جدا باشد و نه آمیخته پس او عدم است زیرا بعد از این دو قسم، چیزی جز عدم نیست و همانا با این کلام دلالت بر ظهور و نفی صفت از او را اراده کرده است.
آیا به گفتهاش ننگریستهای؟« وَلَكِنِّي أَقُولُ إِنَّهُ مُبَايِنٌ لَهَا فِي جَوْهَرِهِ» ولیکن من می گویم او در جوهرش از آنها جداست یعنی جوهر قِدَم از جوهر حَدَث جداست.
« لَا مُبَايِنَ وَلَا مُضَادَّ» و گفتهاش که نه جدا و نه متضاد، یعنی او از جهت ظهور ضد آنها نیست بلکه مانند آنها ظاهر می شود.
«وَأَقُولُ: إِنَّهُ خَارِجٌ عَنْهَا لَا أُرِيدُ أَنَّهُ لَيْسَ فِيهَا» و گفتهاش که و میگویم او خارج از آنهاست و منظورم این نیست که او در آنها نیست، منظورش از آن ظهور بود.
سپس آن را با این گفتهاش بیان کرد: «بَلْ أُرِيدُ أَنَّ جَوْهَرَهُ مُفَارِقٌ لِجَوْهَرِهَا» که بلکه منظورم این است که جوهر او از جوهر آنها جداست یعنی قِدَم
«وَإِنْ كَانَ فِيهَا» و گفتهاش که و هرچند در آنها باشد: منظورش از آن ظهور بود.




